تبلیغات
آخرین منجی - مروری بر تشرّفات حاج محمّد علی فشَندی تهرانی(ره)1
آقای من! مهدی(عج) جان، همچنان منتظر ظهوریم

مروری بر تشرّفات حاج محمّد علی فشَندی تهرانی(ره)1

چهارشنبه 1 مهر 1388 12:12 ق.ظ

نویسنده : M.R.B
ارسال شده در: دیدار با حضرت(عج) ،
احترام به سادات
مرحوم حاج محمّد علی فشندی، تشرّف نخست خود را این*گونه برای آیت*الله شهید دستغیب و مرحوم حاج آقا معین شیرازی نقل كرده است:
قریب سی*سال پیش، برای زیارت اربعین عازم کربلا شدم. آن زمان جهت [صدور] گذرنامه، از هر نفر، چهارصد تومان می*گرفتند. بعد از اخذ گذرنامه، خانوادة ما [همسرم] گفت: «من هم می*آیم». ناراحت شدم و گفتم: «چرا قبلاً نگفتی؟!». خلاصه بدون گذرنامة [عیال] حرکت کردیم. جمعیّت و همراهان ما پانزده نفر بودند. که عبارت بودند از چهار مرد و یازده زن. [که در میان زنان] یک پیرزن سیّد علویّه ـ که عمر او 105 سال بود ـ نیز وجود داشت. این پیرزن علویّه با دو نفر از همراهان ما، قرابت و خویشاوندی داشت.

[با اینكه جابه*جایی و انتقال پیرزن علویّه خیلی زحمت و گرفتاری داشت امّا او را حرکت دادیم و با خود بُردیم.

هر چند گذرنامه نداشتیم امّا به آسانی از مرز ایران و عراق گذشتیم و قبل از اربعین حسینی(ع) به کربلا مشرّف شدیم. بعد از اربعین و پس از زیارات به نجف اشرف مشرّف گردیدیم و بعد از 17 ربیع*الاوّل هم قصد زیارات کاظمین و سامرّا نمودیم. در این وقت خویشاوندان پیرزن علویّه از بُردن او به کاظمین و سامرّا و جابه*جایی وی خیلی اظهار ناراحتی کرده و گفتند: «او را با خود نبریم. در نجف بماند تا برگردیم» امّا من گفتم: زحمت این پیرزن و سیّد علویه با من است [شما نگران و ناراحت نباشید!]

به اتّفاق همراهان به راه افتادیم. ایستگاه قطار کاظمین و سامرّا شلوغ بود و همه در انتظار قطار بودند. به هر حال با آن جمعیّت زیاد، تهیّة بلیط و اسکان مشکل می*نمود. در این هنگام سیّدی عرب ـ که شالی سبز به کمر داشت ـ نزد من آمد و فرمود: سلام علیکم! حاج محمّد علی! شماها پانزده نفر هستید؟! عرض کردم: بله! فرمود: این پانزده بلیط را بگیرید و همین*جا باشید! من می*روم بغداد و بعد از نیم*ساعت با قطار برمی*گردم و یک کوپه (اتاق) دربست برای شما نگه می*دارم. شما از جای خود حرکت نکنید!

قطاری از کرکوک آمد و سیّد سوار شد و رفت. بعد از نیم ساعت قطاری آمد و جمعیّت هجوم آوردند. رفقا و همراهان من خواستند سوار شوند که من مانع شدم و آنها از این حرکت من کمی ناراحت شدند. همه که سوار شدند، آن سیّد آمد و ما را در یک کوپة دربست سوار قطار کرد. وقتی وارد سامرا شدیم آن سیّد بزرگوار به من فرمود: شما ـ به اتّفاق همراهان به منزل سیّد عبّاس خادم بروید!

من [نشانی سیّد عبّاس خادم را یافتم] و نزد او رفته، گفتم: ما پانزده نفر هستیم، شش روز هم در اینجا می*مانیم و دو اتاق می*خواهیم. ضمناً هزینه و کرایة محل چقدر می*شود؟

سیّد عباس خادم گفت: یک آقای سیّدی کرایة شش روز شما را به همراه مخارج خوراک و زیارت*نامه*خوان پرداخت و فرمود که: «روزی هم، دو مرتبه شما را به سرداب و حرم ببرم!».

گفتم: آن سیّد کجاست؟ گفت: همین الآن از پلّه*های ساختمان پایین رفت. فوراً به دنبال سیّد پایین آمدم امّا هر چه گشتم او را ندیدم و نیافتم. دوباره به سیّد عبّاس خادم مراجعه کردم و گفتم: آن سیّد هزینة پانزده بلیط را از ما طلب*کار بود. نمی*دانی کجا رفت؟ گفت: من نمی*دانم! تازه تمام مخارج شما را هم در این شش روز پرداخت کرده است!

[زیارات کاظمین و سامرا که تمام شد] دوباره به کربلا برگشتیم. در کربلا نزد مرحوم آیت*الله سیّد مهدی شیرازی ـ از مراجع معظّم تقلید ـ رفتم، جریان را برای آقا نقل کردم و دربارة بدهی خود به آن سیّد عرب بزرگوار پرسیدم. مرحوم آیت*الله شیرازی فکری کردند و بعد فرمودند: در جمع شما از سادات کسی هست؟

عرض کردم: بله، یک پیرزن علویّة کهنسالی است!
فرمود: امام زمان(ع) شما را ـ به خاطر احترام به آن پیرزن علویّه ـ میهمان کرده است!

مرحوم شهید دستغیب در خاتمة تشرّف می*نویسد: «به نظر حقیر، شاید آن سیّد بزرگوار عرب ـ یکی از «رجال الغیب» یا «ابدال» ـ که ملازم خدمت آن حضرت*اند ـ بوده باشد».


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -